تبليغاتX
بام اضطراب

بام اضطراب

آرام دور حياط مي‌چرخيد. ميله‌ها را مي‌گرفت و آرمان‌هايش را بر‌مي‌شمرد. از شكنجه مي‌گفت و مادرش كه چه رنجي كشيده بود. بازداشتگاه توحيد( ببخشيد كميته‌ي مشترك ضد خرابكاري يا موزه‌ي عبرت) اين روزها ميهمان زندانيان سابقش بود. چند شب پيش بود كه رئيس جمهور منتخب به زندانيان سياسي قبل از انقلاب لوح و تنديس افتخار داد. نمي‌دانم براي چه آمده بودند اما مي‌دانم كه بازار درصد جانبازي و آزادگي‌شان گرم است. يادم است يكي از همين اعضای كانون زندانيان سياسي مسلمان قبل از انقلاب با افتخار مي‌گفت كه تا به حال در هيچ‌كدام از انتخابات جمهوري اسلامي شركت نكرده‌است!‌ شايد هم هيچ وقت ديگر نكند كه انتخاب خودش را كرده بود!

حالم از بوي گل و سوسن و ياسمن به هم مي‌خورد و هواي دلپذير بهار روي سينه‌ام سنگيني مي‌كند...

تصميم گرفتم نامه‌اي به پدر تاريخي‌ام بنويسم. البته نه آن‌ها كه نديدمشان كه مي‌گفتند پدر عصيان‌ها بودند. بلكه آنها كه ماندند بی عصیان تا شاید بياموزند.

نامه‌‌اي به پدر(1)

سلام پدر

ميدانم كه اين روزها حالت از من بهتر است . شايد نشسته‌اي و خاطراتت را مرور مي‌كني! بارها برايم گفته‌اي كه چگونه آسمان غمزده را غرق ستاره كرديد و ايستاديد و شاه كاري كرديد كه شاه هم كم آورد و رفت.

اما نه!‌از دوران خاطره گوييت گذشته است و تو هنوز هرشب ميان صفحه رنگين تلويزيون،‌ ميهمان آن دايره‌ي مينايي كه از ميله‌هايش آويزانت كرده بودند. كنار مجسمه‌ي آن جلاد كه پاي تو را به ضرب شلاق تكه تكه كرده بود!‌ يا كنار مجسمه‌ي مادرم كه صورت خشمگينش از خون سرخ بود. امروز 14 بهمن است. 30 سال پيش بود كه كبكت خروس خوانده بود و سرمست تمام آنچه كه عمري به دست آورده بودي جمع آوردي كه امروز به بازار مكاره ببري. چند شب پيش بود ميان همان صفحه‌ي رنگي به باد دادي تمام داشته‌ات را در قمار با حریفی که قماربازهای بسیاری را به خاک نشانده بود!‌ نمي‌دانم فرزند كدام هم‌خوابگي نا‌مشروعت بودم كه عقوبتي اين چنينم در انتظار بود!‌ ...‌ زیستن بي ارث و ميراثي كه فقط ابهت افسانه‌ايش بار بر دوشم است. هراز چند گاهي به مجسمه‌ات نگاه مي‌كنم كه تحقير شوم و باور كنم كه بايد به تقدير نابه‌كار گردن نهم!

پدر!‌ اين روزهافقط از تو يك سرود مانده به جا. سرودي كه هميشه خواندنش گرمم مي‌كرد و امروز وقتي مي‌شنومش نفرت سراسر وجودم را فرا مي‌گيرد. نفرتي كه نه مرجعش را مي‌دانم و نه هنوز جرات گفتنش را دارم...

نمي‌دانم چرا هنوز زنده‌ات را مي‌خواهم مجسمه‌ي فروخته‌شده‌ي آرمان‌ها

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:43  توسط مهدی   |