تبليغاتX
بام اضطراب

بام اضطراب

علی عزیز که البته فعلا در غیبت صغری به سر می برد مرا به بازی جدیدی دعوت کرده بود که به رسم اجابت می خواستم بنویسم اما اتفاق دیروز...

همه چیز از اینجا شروع شد که "چادری" که دست زن را گرفته بود گفت بیا برویم نمی دانم شاید هم از وقتی شروع شده بود که زن رفته بود لباس بخرد و از میان لباس های فروشنده لباسی را خریده بود که توی این گرما کمتر عذاب بکشد و موهایش که همیشه جزو آلات لهو و لعب بوده حالا کمی از روسری بیرون بخزد شاید هم از آمریکا پول گرفته بود که با این کار ج.ا.ا. را نرم براندازد!

هرچه بود زن نرفت و به یک اشارت چادری، زن محاصره شد مرد قوی هیکل وارد گود شد و الحق که خوب توانست پوز آن برانداز نرم را به زمین بمالد و اسلام را همانجا پیاده کند. شوهر درمانده از هر مقاومتی و بچه ای که می گریست ...

مرد لگد میزد به شکم زن و زن روی زمین به خود می پیچید... مردم دور تا دور میدان هفت حوض آرام و ساکت صحنه را می دیدند..

اینها نه داستان بود نه خیال پردازی و همه ی آنها که روز دهم اردیبهشت 86 ساعت 7:30 در میدان هفت حوض کنار ایستگاه اتوبوس بودند شاهدند.

دختر دیگری که می گذشت از میدان فریاد می زد که این نان که می خورید حرام است و ... مرد دست زنش را کشید که به سرنوشت خانواده قبلی دچار نشود!

سردار شب توی جعبه جادویی می گفت ما فقط تذکر می دهیم و اخبار هم یک چادری نشان می داد که به زن داشت می گفت خانمی به نظرت اینطور که لباس پوشیدی زشت نیست! و خانمی هم حرف چادری را تایید می کرد تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود.

راستش اصلا حوصله بازی ندارم .فقط به آن بچه فکر می کنم که مادرش، این نماد پاکی و عشق و محبت را جلوی چشمانش به چکمه های یک مرد غریبه می سپرند...

ای کاش بازی های ما یک روز جدی تر شود

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:30  توسط مهدی   |