تبليغاتX
بام اضطراب

بام اضطراب

 

امسال هم مثل هر سال نو شد و هزار آرزو میان باران بوسه و امواج شکستن تخمه ها سرباز کرد .

گره زده بودم هر سال آرزو را با لحظه ی تحویل سال و امسال این طرف بیهوده نبستم که بر این زانوهای نحیف و شانه های از درون فروریخته بار نتوان نهاد.

بی امید، بی، آرزو، بی چشم انداز ..از امسال هم هشت روز گذشت و سیصد و چند روز برای کشتن باقی مانده تا یک گام نزدیک شوم به او که ایستاده اشارتم می کند به فرود آمدن بر آستان این در ( به قول شاملو) که کوبه ندارد ..

"کوتاه است در

             پس آن به که فروتن باشی..."

کمتر گاهی در این چند سال خود را اینگونه یافتم شاید تب بهاره ام را می گذرانم چرا که فرزند خردادم و بسیار دیده ام که فرزندان خرداد در زمستان به پوسته ی این خاک سرد ترک می زنند تا شکوفه های بهار سرمست و دلادل خاک، برویند. و آنگاه باز باور سخت زمین به هزار ترفند به کابین بهار درآید و خرداد حنیف در حرم این پیوند، سر به تیر ساید.

آری

فرزند خردادم، بهاری نمی یابم که افسوس از دست رفتن فرصت زمستان را حمل کنم و زمستان امسال سخت تر از آن بود که سعی ما بر آن حتی ردی کوچک نهد... (هر چند شاید این هم بهانه ای حقیر برای خواب زمستانه ام باشد!! نمی دانم)

"ای دلت خورشید تابان

          سینه ی تاریک من

                    سنگ قبر آرزو بود..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:4  توسط مهدی   |